عسل

عسل می بینم ویادت تو می افتم
یاد شب عاشورا و
یاد ظهر شهادتت

یاد شب عاشورا و
یاد ظهر شهادتت
آقای مادر! همان دخترک نازی را که شبها با عروسک باربی به رختخواب میفرستادی! حالا شده عروسک باربی رختخواب این و آن!
صفوف فشرده و بهم پیوسته نماز را کودکی بهم زده بود درازکش با مهر بازی می کرد و ما با نماز بازی می کردیم
گریه بر تو راکافی دانستند کوفیان برای همین یاری ات نکردند!
خدایا از خوبان درگاهت “سحر” فوت نمی شود از من “سحری”… این “یا”ی سرنوشت ساز را بگیر!
دعا برای ظهورت خرجی نداشت،داشت؟ از این هم دریغ کرده ام چرا؟
فرشتگان ابلیس را از خود می دانستند. عجیب نیست که تو را فرشته می دانستم