آتش زد
حرص عجیبی داشت
برای جمع کردن عکس های من
حالا که آتشی بپا کرده
مرادش را پی بردم
حرص عجیبی داشت
برای جمع کردن عکس های من
حالا که آتشی بپا کرده
مرادش را پی بردم
شمشیری که برای جهادیک عمر در غلاف بود پهلوی تو را شکست . . بعد از پیامبر جنگ نرفته ها و فراری های از میدان سردار جنگیدن با دختر پیامبر…
عشق مان یک ساله شد و چه زود گذشت این یک سال.آن روزها، برای ادامه ی درس، مجبور به سفر شدم.نمی دانستم دوام می آورم یا نه اما ناگزیر باید…
مادر با هزار مکافات بچه ها را خواباند اما دوباره صدای سرفه های بابا آنها را بیدار کرد این قصه هزارویک شب مادر و بابای شیمیایی است
قضای نماز یعنی خدا هنوز منتظر حرفهایمان نشسته است!
خدا نمرود را با پشه ایی کشت. امریکا و کشورهای غربی این همه زر نزنند!