زانوی غم بعل کردن خدا
وقتی به یاد می آورم این همه کم محلی به خدا را
احساس می کنم او ساعت ها
پشت در اتاقش دو زانو نشسته و
فقط برای من اشک ریخته است!
وقتی به یاد می آورم این همه کم محلی به خدا را
احساس می کنم او ساعت ها
پشت در اتاقش دو زانو نشسته و
فقط برای من اشک ریخته است!
مسجد کوفه نماز را به جماعت خواندم ….. امام جماعت که بود را نمی دانم …. فقط می دانم کل نماز تمام حواسم پی ِ محراب ِ طلا گرفته ی…
صدای باز شدن درهای آسمان را گویند اذان
نامه هایی که برای آمدنت انداختیم در چاه جمکران… رکورد نامه های کوفیان را زد…
و حسین هر روز به عاشورای دلم می اید تا نصحیت کند مرا ولی هوس ها و شهواتم همهمه می کنند تا صدای او را نشنوم درست عین کوفیان