ترس اتمام رابطه
جز ترس از دست دادنت
ارمغان این عشق
چه بود؟
جز ترس از دست دادنت
ارمغان این عشق
چه بود؟
وقتی جای فاطمه اسم دخترانمان شد رینا و زیتا جای عفت خفت امد سراغمان!
وقتی به یاد می آورم این همه کم محلی به خدا را احساس می کنم او ساعت ها پشت در اتاقش دو زانو نشسته و فقط برای من اشک ریخته…
پای سفره افطار خدا می گوید “خب ،روزه دارها حالا وقتش شده بخواهید از من؟ درخواست کنید” یکی می گوید “آن خرما را بده” دیگری شیر و ان دیگری ظرف آش را… کسی اصلا…
حسین کار نیمه تمامِ ابراهیم را تمام کرد… وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ
استخوان در گلو و خار چشم علی دوستان و اطرافیانش بودند نه معاویه و عمروعاص ها…