داستان مسجد ۵
بالاخره تابستان، با همهی کــارشکنی ها و داستانهایش، تمام شد ☀️.آقای شین 🗿 تصمیم گرفته بود بخشهایی از مسجد را بازسازی کند. در کنار کوچه، دو اتاق کوچک به مسجد...
بالاخره تابستان، با همهی کــارشکنی ها و داستانهایش، تمام شد ☀️.آقای شین 🗿 تصمیم گرفته بود بخشهایی از مسجد را بازسازی کند. در کنار کوچه، دو اتاق کوچک به مسجد...
بچهها انگار نشاط را با خودشان به مسجد آورده بودند🤼♂ ؛ و شور آنها، دل پیرمردهای 👨🦳 مسجد را هم روشن کرده بود. چند نفرشان آمدند سراغم و گفتند: «فلانی،...
کـُـمدی که از اهالی مسجد قولش را داده بودند، بالاخره رسید 🗄️ همان کمدی که قرار بود مخصوص جوایز بچهها باشد. 🎁 یکی از پیرمردهای مســجد، با همسرش 👴🏼👵🏼 که...
مسجد، ساکتتر 😶 از همیشه بود.نه صدای جوانی🧑🦱 ، نه خندهی کودکی 🧒 ، نه حتی فریاد ✊ “مــرگ بــر آمریــکا”یی که زمانی هیجان میآورد. فقط ذکرهای یکنواختی که بعد...
🕌 داستان مسجد یک داستان واقعییست از خاطرات امام جمــاعت 👳♂ شدنم در یک مســجدو چالش ها ⚔️ و اتفاقاتی که در این مدت برام اتفاق افتاده است. همه چیز...
بیشتر