داستان مسجد ۵
بالاخره تابستان، با همهی کــارشکنی ها و داستانهایش، تمام شد ☀️.آقای شین 🗿 تصمیم گرفته بود بخشهایی از مسجد را بازسازی کند. در کنار کوچه، دو اتاق کوچک به مسجد...
بالاخره تابستان، با همهی کــارشکنی ها و داستانهایش، تمام شد ☀️.آقای شین 🗿 تصمیم گرفته بود بخشهایی از مسجد را بازسازی کند. در کنار کوچه، دو اتاق کوچک به مسجد...
بچهها انگار نشاط را با خودشان به مسجد آورده بودند🤼♂ ؛ و شور آنها، دل پیرمردهای 👨🦳 مسجد را هم روشن کرده بود. چند نفرشان آمدند سراغم و گفتند: «فلانی،...
بیشتر