من و او

عاشقانه

  • داستان عشق پارت آخر

    بالاخره زدم به سیم آخر و تصمیم گرفتم بروم به منزلشان، برای امر خیر.سال ۹۵ بود و نزدیک روزهای تولدش. هدیه ای خریدم و با چند نفری راهی شدیم.اضطراب شدیدی داشتم و دست و پاهایم به رعشه افتاده بود. هرچند سعی می کردم خود را آرام نشان دهم، تا دیگران بویی نبرند از انقلابی که…

  • داستان عشق پارت ششم

    بجای رفتن به باشگاه، شب ها پیش او می رفتم.اصلاً همه ی رفتن ها و نرفتن هایم را به افق او تنظیم کرده بودم.شاید این مسئله برای اطرافیانم، مضحک و غیر عاقلانه به نظر می رسید‌، اما مهم این بود که خودم می دانستم، روحم بیشتر از جسمم نیاز به ورزیدگی دارد.یکی از همان شب…

  • داستان عشق پارت پنجم

    روزهای اعتکاف آمداعتکاف آن سال، من هم خواستم مثل او به خلوتگاه بروم. می خواستم من هم، کمی گُم بشوم‌، تا شاید بفهمم، بودنِ با خالق، به دور از هیاهوی دنیا، چه طعمی دارد؟ روز دوم اعتکاف و دلی که برایش تنگ شده بودمیخواستم در خلوت اعتکاف نامه ای بنویسم و بگویم که بالاخره فهمیدم….

  • داستان عشق پارت چهارم

    دلم هوای آن روزها را کرده است. چقدر با هم به زیارت می رفتیم و مزّه ی سفرهای معنوی، در کنار او، شیرین تر و دلچسب تر می شد.از آن روزی که، مکنونات قلبم را برایش فاش کرده بودم، صمیمی تر شده بود و من از خوشحالی در پوست خود، نمی گُنجیدم.تا اینکه، روزی گفت:…

  • داستان عشق پارت سوم

    دو سال از آشناییِ مان، می گذشت و انگار از تمامِ عمرم، همان دو سال را زندگی کرده بودم.از اوّلش تا آن روز، همیشه برای قرار ملاقات ها، برای هدیه دادن ها و برای سورپرایز کردن ها، من، پیش قدم بودم.اما این بار، او بود که غافلگیرم می کرد.لحظه ای سکوت، بینِ مان برقرار شد….

  • داستان عشق پارت دوم

    عشق مان یک ساله شد و چه زود گذشت این یک سال.آن روزها، برای ادامه ی درس، مجبور به سفر شدم.نمی دانستم دوام می آورم یا نه اما ناگزیر باید می رفتم.رفته بودم به دیدنش تا لحظه ای که می خواستم بروم، حتی یک کلمه هم حرف نزدم. می ترسیدم این بغض فرو خورده بترکد…

  • داستان عشق پارت اول

    همه چیز از ۱۳۹۳/۵/۲۸ شروع شداولین دیدارمان به پایان رسیدنمیدانم چرا ضربان قلبم تند تر میزدگرمای دلنشینی تمام وجودم را در بَر گرفته بودبا هر قدمی که از او دور میشدم، احساس می کردم دلم برایش، تنگ تر و تنگ تر می شود.هر چند لحظه یک بار به پشت سر نگاه میکردم.ناگهان احساس کردم پاهایم…