انجمن حجتیه و شکار طلاب حوزه
🔴 به بهانــه ی شروع پذیــرش حــوزه های علمیــه …
🌫 شاید بیشتر از ۱۰ سال گذشته باشد…⏱
روزی که حالوهوایم اصلاً خوب نبود دلگرفته و پر از دغدغــه بودم
تمام فکر و ذکرم شده بود اینکه چطــور میتوانم به امام زمانم کمک کنم؟
و چطور میتوانم در حوزهٔ علمیه مؤثر باشم؟ 🤲🏻
با همان حالِ نزار، رفتم گلزار شهدای شهرمان…🚶🚶♂
کنار مزار دوست شهیدم ❤️🔥 نشستم.
درد دل کردم، اشک ریختم، نذر کردم… 🕊
در دل گفتم:
«خدایا مثل فیلمها 🎞 ، یکی را بفرست سر راهم…
کسی که یک جمله بگوید و مسیر زندگیام عوض شود
مسیر زندگیام بشود امام زمان…» ✨
هنوز دعایم تمام نشده بود که صدایی از پشت سرم گفت:
«سلام پســرم.»
برگشتم.
پیرمردی با ریشهای پروفسوری، عینک گِــرد با عصایی به دست 👓
در دلم گفتم: خودِ خودش است… همان که خواستم.
با هم میان مزار شهدا قدم میزدیم و صحبت میکردیم
پرسید: «چکارهای؟»
با افتخار گفتم: «طلبــهام.» 📖
اما ذوق نکــرد…
شروع کرد سؤال پرسیدن:
«فلان واژه در قرآن چند بار آمده؟»
گفتم: «نمــیدانم.»
«فلان کلمــه را پیامبر چه معنا کرد ؟»
باز هم ماندم…
یکباره حس کردم چقدر کم میدانم.
چقدر در حوزه کم گذاشتهام…
تمام وجودم شد حسِ حقارت. 😔
انگار گــاردم شکسته بشه و بخواهم حرفــــ گوش بدهم
خودش شروع کرد جواب دادن.
نکات عجیبــــ و جالبیــــ از قرآن میگفت.
ظاهــر حرفهایش زیبا بود…
اما بیشتر شبیه طعمــه بود تا هدایت
درونم را سیراب نمیکــــرد
بعد گفت:
«چرا رفتی طلبــه شدی؟»
جواب دادم، از عشق گفتم، از خدمت، از امام زمان… 💚
اما آخر سر گفت:
«حیفِ تو نیست؟
این راه (حوزه) را ظلمت و کثافتــــ گرفته…
گفتم: «شاید من متفاوت باشم… شاید بتوانم آبروداری کنم.»🤕
گفت تو پاکــی ولی مگه احکام را نخوندی 🧐 که با دست زدن به نجاست دستــــ تو هم نجــس میشود و این همنشینی وجود تورا تاریک میکند
پا فشاری کردم
او میخواست مرا از مسیر طلبگی دور کند
بالاخره از یک جایی خداحافظــی🖐 کردم و رفتم
⏳ سالها گذشت…
و امروز فهمیدم او از اعضای انجمن حجتیه بود.
کسی که هنوز هم در گلزار شهدا سراغ طلبههای نوجوان میرود
و با این جمله که
«معارفــــ در حــوزه نیست، پیش مــاست»
دلهایشان را میلرزاند…
حالا میفهمم
آن روز، امتحانم شروع شده بود…
امتحانِ ماندن در مسیر امام زمان. 🌅

