روایتی تأمل برانگیز از سابقه تفکر انجمن حجتیه در زمان امام باقر(ع)
۹۸۵-۷ الْكَافي ،۱/۱/۵۳۶/۱
🔴 اَلْعِدَّةُ عَنِ اِبْنِ عِيسَی عَنْ عَلِيِّ بْنِ اَلْحَكَمِ عَنْ زَيْدٍ أَبِي اَلْحَسَنِ عَنِ اَلْحَكَمِ بْنِ أَبِي نُعَيْمٍ قَالَ:
أَتَيْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ هُوَ بِالْمَدِينَةِ فَقُلْتُ لَهُ عَلَيَّ نَذْرٌ بَيْنَ اَلرُّكْنِ وَ اَلْمَقَامِ إَنْ أَنَا لَقِيتُكَ أَلاَّ أَخْرُجَ مِنَ اَلْمَدِينَةِ حَتَّی أَعْلَمَ أَنَّكَ قَائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ أَمْ لاَ فَلَمْ يُجِبْنِي بِشَيْءٍ فَأَقَمْتُ ثَلاَثِينَ يَوْماً ثُمَّ اِسْتَقْبَلَنِي فِي طَرِيقٍ فَقَالَ يَا حَكَمُ وَ إِنَّكَ لَهٰاهُنَا بَعْدُ فَقُلْتُ إِنِّي أَخْبَرْتُكَ بِمَا جَعَلْتُ لِلَّهِ عَلَيَّ فَلَمْ تَأْمُرْنِي وَ لَمْ تَنْهَنِي عَنْ شَيْءٍ وَ لَمْ تُجِبْنِي بِشَيْءٍ فَقَالَ بَكِّرْ عَلَيَّ غُدْوَةً اَلْمَنْزِلَ فَغَدَوْتُ عَلَيْهِ فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ سَلْ عَنْ حَاجَتِكَ فَقُلْتُ إِنِّي جَعَلْتُ لِلَّهِ عَلَيَّ نَذْراً – وَ صِيَاماً وَ صَدَقَةً بَيْنَ اَلرُّكْنِ وَ اَلْمَقَامِ إِنْ أَنَا لَقِيتُكَ أَنْ لاَ أَخْرُجَ مِنَ اَلْمَدِينَةِ حَتّیٰ أَعْلَمَ أَنَّكَ قَائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ أَمْ لَا فَإِنْ كُنْتَ أَنْتَ رَابَطْتُكَ وَ إِنْ لَمْ تَكُنْ أَنْتَ سِرْتُ فِي اَلْأَرْضِ فَطَلَبْتُ اَلْمَعَاشَ فَقَالَ يَا حَكَمُ كُلُّنَا قَائِمٌ بِأَمْرِ اَللَّهِ قُلْتُ فَأَنْتَ اَلْمَهْدِيُّ قَالَ كُلُّنَا مَهْدِيٌ إِلَی اَللَّهِ قُلْتُ فَأَنْتَ صَاحِبُ اَلسَّيْفِ قَالَ كُلُّنَا صَاحِبُ اَلسَّيْفِ وَ وَارِثُ اَلسَّيْفِ قُلْتُ فَأَنْتَ اَلَّذِي يَقْتُلَ أَعْدَاءَ اَللَّهِ وَ يَعِزُّ بِكَ أَوْلِيَاءُ اَللَّهِ وَ يَظْهَرُ بِكَ دِينُ اَللَّهِ فَقَالَ يَا حَكَمُ كَيْفَ أَكُونُ أَنَا وَ قَدْ بَلَغْتُ خَمْساً وَ أَرْبَعِينَ وَ إِنَّ صَاحِبَ هَذَا اَلْأَمْرِ أَقْرَبُ عَهْداً بِاللَّبَنِ مِنِّي وَ أَخَفُّ عَلَی ظَهْرِ اَلدَّابَّةِ.
🔴 حَکَم بن ابی نُعَیم میگوید:
به خدمت امام باقر (ع) در مدینه رسیدم و به ایشان گفتم:
«در میان رکن و مقام نذر کرده ام و روزه و صدقه ای را به عهده گرفته ام که اگر شما را ببینم، از مدینه خارج نشوم جز آنکه بدانم که شما قیامکننده (قائم آل محمد) هستید یا نه.»
اگر شما هستید ملازم خدمتتان باشم و اگرنه به روی زمین بگردم و در طلب معاش برآیم
امام پاسخی به من ندادند.
سی روز در مدینه ماندم. بعد، روزی امام مرا در راه دیدند و فرمودند:
«ای حَکَم! هنوز اینجایی؟»
گفتم: آری آنچه را نذر کرده بودم خدمت شما گفتم، اما نه مرا امر کردی و نه نهی نمودی و پاسخی ندادی.
فرمودند: «فردا صبح زود نزد من بیا.»
صبح نزد ایشان رفتم.
فرمودند: «حاجتت را بگو.»
🔻عرض کردم: من در بین رکن و مقام برای خدا نذر و روزه و صدقهای بر عهدهام گذاشتهام که اگر شما را ملاقات کنم، از مدینه خارج نشوم تا بدانم که شما قائم آل محمد هستید یا نه. اگر شما قائم باشید، با شما میمانم و اگر نباشید، برای معاش به شهرهای دیگر در طلب روزی میروم.
🔺امام فرمودند:
«ای حَکَم! همهی ما قائم به امر خدا هستیم.»
🔻گفتم: آیا شما مهدی هستید؟
🔺فرمودند: «همهی ما هدایت کننده به سوی خدا هستیم.»
🔻گفتم: آیا شما صاحب شمشیر (رهبری قیامکننده) هستید؟
🔺فرمودند: «همهی ما صاحب شمشیر و وارث شمشیر هستیم.»
گفتم: آیا شما کسی هستید که دشمنان خدا را میکشد و دوستان خدا به واسطهی شما عزیز میشوند و دین خدا به دست شما ظاهر میشود؟
فرمودند:
«ای حَکَم! چگونه من صاحب این مقام باشم در حالی که ۴۵ سال دارم و صاحب این امر (یعنی مهدی موعود) از نظر سن نزدیکتر به شیرخوارگی است و بر پشت اسب، سبکتر از من خواهد بود.»

